تبلیغات
سیستان نما - خاطرات انقلاب در گفت و گو با دکتر تقی رخشانی (مدیر مسئول روزنامه زاهدان) گزیده ی اول





Powered by WebGozar

 
سیستان نما
سیستان در یک نگاه
                                                        
درباره وبلاگ

نیا باران ، زمین جای قشنگی نیست!
من از جنس زمینم خوب میدانم،
که دریا، جد تو در یک تبانی ماهی بیچاره را در دام ماهیگیر می راند.
من از جنس زمینم خوب میدانم،
که گل در عقد زنبور است،
... یک طرف سودای بلبل،
یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست می دارد.
نیا باران!!!!
مدیر وبلاگ : امین کیخا مقدم
نظرسنجی
آیا با تقسیم استان به 4 استان موافقید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

دکتر محمدتقی رخشانی متولد 1/7/1338 در شهر زاهدان

مدرک تحصیلی دکتری (لیسانس، فوق لیسانس و دکتری هر سه در رشته ی تاریخ)

از پانزده سالگی در جریان انقلاب اسلامی فعال شد و با شخصیت های تبعیدی از جمله آیت اله خامنه ای ارتباطی مداوم داشت.

در جریان تحولات انقلابی سال 57 از سامان دهندگان تظاهرات در زاهدان بود. بخش تاریخ شفاهی مرکز اسناد و کتابخانه ی ملی استان در گفتگوی اختصاصی و مفصل با ایشان به ثبت خاطرات ایام انقلاب پرداخته است. با تشکر از مسئولین محترم مرکز اسناد بخش کوتاهی از این خاطرات را بدون ویرایش به دوستان تقدیم می کنیم انشاءاله در فرصتی مناسب متن کامل این خاطرات را ارایه نماییم.

س:اولین اتفاق و در واقع اولین استارتی که در مورد انقلاب در زاهدان زده شد چه بود؟

حرکتهای ابتدایی که در زاهدان بود بسیار بسیار بطئی و محدود بود. شاید اولین حرکتی که در زاهدان اتفاق افتاد که یک حرکت منسجم و فعال بود در شب 28 مرداد 57 بود. در شب 28 مرداد 1357 یک تعداد از بچه هایی که در این مجموعه کار می کردند و فعال بودند با اینها در واقع نشستیم صحبت کردیم که این 28 مرداد به همین سادگی هم نباید بگذرد. به هر حال در کل کشور مسائلی اتفاق افتاده، قضیه تبریز اتفاق افتاده بود، مسائل قم اتفاق افتاده بود، مسائل جهرم اتفاق افتاده بود و بنابراین بایستی که در اینجا هم فعالیتی باشد. اینکه در بقیه کشور درگیری باشد، انقلاب باشد، مردم شهید بشوند و اینجا چراغانی 28 مرداد وجود داشته باشد این منطقی نیست. زمان شاه اینجوری بود که در بعضی از ادارات و مدارس و اینها یک توری را تنظیم کرده بودند کنار در ورودی که در روی سردر ادامه پیدا می کرد، به آنها هلدر زده بودند و فقط موقع جشن [و اینها] که می شد لامپ می زدند به اینها، برق آنها را وصل می کردند و در واقع چراغانی انجام می شد در سطح شهر. از جاهایی که چراغانی بود مدارس بود. مدرسه گوهرشاد یعنی مدرسه فاطمیه فعلی از آن جاهایی بود که چراغانی بسیار قشنگی داشت. از جاهای دیگری که چراغانی خوبی داشت هلال احمر بود همان جایی که در میدان آزادی هنوز هم هست [در واقع شیر و خورشید زمان شاه]. اینها دو جایگاهی بودند که بسیار قشنگ بودند بنابراین بچه ها تصمیم گرفتند که همین دو جایگاه را خراب کنند و بشکنند؛ قرار بر این شد تا آنجایی که دست می رسد این چراغها شکسته بشود و به یک نوعی واکنشی صورت گیرد. خوب شب این کار انجام شد یعنی چند نفر در شهر رفتیم با موتورسیکلت آن بخش مدرسه گوهرشاد که مسئولیتش بر عهده ما بود را خراب بکنیم و بخش دیگر به بچه های دیگر محول شد همین کار را هم کردیم.


ادامه مصاحبه را می توانید در ادامه مطلب بخوانید


س: شما در آن زمان در همین دانشسرای راهنمایی تحصیل می کردید یا فارغ التحصیل شده بودید؟

نه اصلا وارد نشده بودیم یعنی در این موقع 28 مرداد که ما داریم صحبت می کنیم دیپلم ما تمام شده بود و اول مهر قرار بود که دانشجو شویم. در فاصله سال چهارم دبیرستان که قبول شدیم تا اول مهر که قرار بود دانشجو شویم در این فاصله بود. [خوب] روال کار هم اینطوری بود که یک چوب بلندی را در واقع مثل دسته بیل دستمون گرفتیم و دو نفر با موتورسیکلت رفتیم، موتور یک لحظه ایستاد ما هم همین چوب دسته بیلی را کشیدیم تا هر کجا که این دسته بیل می رسید این چراغها همگی شکست، آن طرف در دبیرستان هم همینطور، بچه ها در شیر و خورشید هم همین کار را انجام داده بودند. فردا صبح ساعت 8 وقتی ما از خانه آمدیم بیرون دیدیم شهر کاملاً چهره اش عوض شده مأمورهای شهرداری و پاسبان ها در قسمت های مختلف شهر هستند آن چراغ هایی را که ما شکسته بودیم به سرعت باز کرده بودند و به جای آنها چراغ های جدیدی زده بودند یعنی معلوم بود این کاری که انجام داده بودیم تأثیر خودش را گذاشته بود و آنها فهمیده بودند که این در واقع یک تصمیم بوده برای خراب کردن این جشن؛ عصر همان 28 مرداد اولین تظاهرات شهر زاهدان در واقع اتفاق افتاد. تظاهرکنندگان یک تعداد از بچه ها مثل آقای علی معین، آقای اسد ریاحی، آقای عبدا... رکانی، آقای ولی ا... داوریان، آقای محمد کیانی، حمید رخشانی مجموعه ای حدود 20 نفر بودند که از میان آنها افرادی که اسم بردم در ذهنم مانده و یک تعدادی هم بچه های زاهدان نبودند، دانشجو بودند که با اینها برای راه انداختن تظاهرات قرار گذاشتیم. مرکز تظاهرات پنج راه بابائیان بود، پنج راهی که امروز معروف است به پنج راه بسیج؛ قرارمان را گذاشتیم برای ساعت چهار بعدازظهر که بچه ها آمده بودند به صورت پراکنده جمع شده بودند و آنجا حاضر بودند. سر ساعت 4:00 آقای علی معین، محمد کیانی و بنده این سه نفر آمدیم وسط میدان و یک پارچه ای هم آماده کرده بودیم آن موقع با نگاه خودمان این نگاه را داشتیم که در واقع یک پرچم قرمز به نشان پرچم قرمز اباعبدا... دست خودمان بگیریم و شروع کنیم. آمدیم آنجا و پرچم را بردیم بالا و تکبیر گفتیم بچه ها بسرعت جمع شدند و حرکت کردیم به طرف داخل خیابان بابائیان، در مسیر خیابان بابائیان حرکت کردیم، دو سه تا شعار هم بیشتر نداشتیم: شعار «ا... اکبر»، «نصرمن ا... و فتح قریب» و «مسلمان بپا خیز برادرت کشته شد» همین سه چهار تا شعار را داشتیم این شعارها را دادیم تقریباً تا تقاطع ولی عصر، به تقاطع خیابان ولی عصر که رسیدیم یک مرتبه هم پاسبانها از جاهای مختلف آمده بودند هم یک تعدادی از مردم که آنجا بودند شروع کردند به اعتراض کردن که بگیرید این خائن ها را این وطن فروشها را بگیرید و شلوغ شد حالا دیگه به هر نحوی بچه ها فرار کردند. پنج، شش نفر از بچه ها گیر افتادند مأمورهای شهربانی آمدند گرفتند؛ خوب حالا ما بدلیل اینکه در خیابان سعدی بود خانه مان و تقریباً نزدیک بودیم به آنجا، پاسبانهایی هم که آمدند به نوعی دوستان ما بودند همکلاسهای ما بودند که نتوانسته بودند ادامه تحصیل بدهند رفته بودند مأمور شده بودند خوب اینها ما را شناختند ولی به هیچ عنوان هیچ برخوردی با ما نکردند ما منتظر هم بودیم خوب بهرحال اینها مأمور شهربانی بودند درست است اینها یک وقتی با ما همکلاس بودند و درس می خواندیم اما الان به هر حال ممکن است بیایند و یک سری کارهایی را انجام بدهند اما انصافاً رعایت کردند و اسمی از ما چند نفری که آنجا بودیم آقای غلامرضا صدیقی و بچه هایی که آنجا بودند نبردند. بلافاصله مطلب را منتقل کردیم به حاج آقای معین، حاج آقای معین هم با سرهنگ رضوانی و آقای طاهرخانی افسر شهربانی و با آقای حمید کاوه تماس گرفت و این بچه ها هم تا ساعتهای 11:30 دقیقه شب آزاد شدند. این اولین تظاهراتی بود که در شهر زاهدان اتفاق افتاد.

س: حالا شما چرا از بابائیان شروع کردید؟ تحلیل تان چه بود؟

تحلیلی که در این مسأله بود یک تحلیل شاید کاملاً مبتنی بر شرایط اقتصادی بود. استنباط ما این بود که شاید فقیرترین بخش زاهدان منطقه بابائیان باشد اینها بیش از همه از رژیم شاه باید ناراضی باشند یعنی در واقع نگاه ما این بود که وقتی ما این حرف را می زنیم وارد می شویم اولین گروهی که از ما حمایت می کنند باید اینها باشند چون فشار رژیم شاه بیش از همه بر دوش اینها بوده اما آن بخش فرهنگی قضیه را ما ندیده بودیم آنچه به ما اجازه داد که این مسیر طولانی را چون مسیر خیلی طولانی بود از پنج راه تا ولیعصر، این مسیر طولانی را حرکت بکنیم که البته خیلی هم شلوغ شد یعنی وقتی ما وسط این مسیر حرکت می کردیم با فاصله دو طرف این پیاده روها پر از جمعیت شد ولی با ما همراه نبودند، نگاه می کردند ما داشتیم حرکت می کردیم و شعار می دادیم شعارها خیلی کوبنده بود هم به نوعی شاید می ترسیدیم این باعث شده بود صدایمان بلندتر باشد و هم اینکه اولین تظاهرات شهر زاهدان بود برای ما یک نوعی اغنا را در واقع بهمراه داشت؛ خوشحال بودیم که داریم به یک نوعی انجام وظیفه می کنیم و در واقع با این جنبشی که اتفاق افتاده بود داریم همراهی می کنیم.

س: شعارهای شما چه بود؟

سه تا شعار عمده بود: شعار ا... اکبر بود، شعار نصرمن ا... و فتح قریب بود و یکی هم شعار مسلمان بپا خیز برادرت کشته شد؛ اینها شعارهای اصلی ما بود مسیر طولانی را هم که ما توانستیم برویم همین شعارها باعث شد که برویم حالا آن طرف شهربانی و ساواک که خواستند استفاده بکنند آمدند گفتند اینها کمونیست بودند! چرا؟ چون پرچم قرمز داشتند؛ ما نگاهمان به قضیه این بود که پرچم قرمز نشان پرچم حسین بن علی است. آنها تحلیلی که کردند این بود که اینها چون پرچم قرمز داشتند کمونیست بودند ولی شعارهای ا...اکبر و نصرمن ا... و شعارهای مسلمان بپا خیز برادرت کشته شد دیگر عملاً اجازه نداد از این موضوع سوء استفاده بیشتری بکنند ولی ابتدا به حاج آقای معین رسماً گفته بودند اینها پرچم قرمز داشتند یعنی کمونیست هستند اینها نوکرهای شوروی هستند اینجوری صحبت کرده بودند ولی حاج آقا گفته بود که نوکر شوروی که نصرمن ا... و فتح قریب نمی گوید ا... اکبر نمی گوید و خلاصه بچه ها آزاد شدند و آمدند.

س: حدوداً چه تعداد بودید؟

دقیقاً 20 نفر بودیم. تعدادی را که من اسامی شان را گفتم، تعدادی از بچه ها هم الان اسم شان خاطرم نیست ولی نکته جالب این است که شب که ما با هم صحبت کردیم برای تظاهرات 20 نفر بودیم بعدازظهر هم که رفتیم برای تظاهرات 20 نفر بودیم یعنی هیچ کس نبود که غایب باشد بین آن کسانی که شب نشستیم صحبت کردیم که می خواهیم اولین تظاهرات شهر زاهدان را راه بیندازیم ممکن است پلیس بیاید ممکن است بزنند ممکن است بکشند ممکن است دستگیر بکنند همه این مسایل هم بود ولی هر بیست نفر آمدند.

س: بعضی ها معتقدند ساواک اینجا مخصوصاً سرهنگ رضوانی رئیس ساواک استان خیلی با کسانی که با رژیم شاه مبارزه می کردند سختگیری نمی کرد راجع به این موضوع نظر شما چیست؟

حقیقت قضیه این است که اصولاً ساواک استان تحت مدیریت آقای سرهنگ رضوانی خیلی در مسائل بنایش بر این نبود که درگیر بشود یعنی یک نگاه مردم داری نسبت به مسائل داشت حتی مأمورین ساواک که در محله های مختلف زندگی می کردند بعضاً چه بسا اطلاع داشتند از بعضی مسائل اما به روی خودشان نمی آوردند خوب خانه پدری ما دقیقاً جایگاهی بود که بطور مکرر آنجا جلسه تشکیل می شد دایماً گروهها و بچه های مختلف می آمدند، تو کوچه ی ما دو نفر ساواکی بودند که اتفاقاً هر دو نفر فامیل شان معینی بود هر دو نفر اینها داخل کوچه ما زندگی می کردند و در ساواک هم رتبه داشتند این رفت و آمدهایی هم که ما انجام می دادیم بدون تردید بررسی می کردند، نمی شد که ما مثلاً یک افطاری می دادیم در ماه رمضان و 100 نفر می آمدند؛ روحانیون می آمدند آنجا و افطاری ما نان و پنیر بود چون بنا بر افطاری نبود بنا بر مباحثی بود که در رابطه با انقلاب قرار بود مطرح بشود ولی اینها می آمدند در آن مجموعه می نشستند صحبت می کردند 3 ساعت، 4 ساعت، 2 ساعت طول می کشید و بعد هم یکی یکی می رفتند و دو نفر ساواکی هم در کوچه ما بودند. اینها قطعاً از این جریان آگاه بودند اما پیگیر و حساس نبودند. خود سرهنگ رضوانی هم همینطور وقتی که دستگیر می شدند بچه ها حتی در شهربانی گاهی وقتها آقای رضوانی با تلفنی که آقای کفعمی می زد یا با تلفنی که حاج آقا معین می زد بچه ها را آزاد می کردند یعنی او زنگ می زد از ساواک به شهربانی که رها کنید بروند این صحبتی که در مورد سرهنگ رضوانی می شود که آرامتر بود نسبت به ساواک جاهای دیگر همینطور بود اما دلیل این مسأله شاید این بود که فعالیتهای اینجا شاید فعالیتهای عمده ای نبود بچه هایی که کار می کردند سطح شان پایین تر بود نسبت به جاهای دیگر، فاز فعالیت اصلاً نظامی نبود و یکسری فعالیتها در حد فعالیتهای ساده سیاسی بود اینها شاید کمک کرده بود به اینکه ایشان آرامتر باشد ولی واقعیت هم این است که اینطور بود لیست تهیه کرده بودند بعداً که ساواک گرفته شد توسط بچه ها که در قضیه انقلاب بودند لیستهای مختلفی آمد که این آدمها فعال هستند اینها را مواظب باشید لیست سیاهی داشتند این مسائل را داشتند اما اینکه با اینها برخورد بکنند بنظرم می آید که می توانستند اگر می خواستند جدی تر برخورد بکنند ولی شاید یک مقداری همین آرامشی که آقای رضوانی داشت باعث شده بود که اینطوری نشود.

س: در واقع 28 مرداد سال 57 عملاً زاهدان هم وارد جریان مبارزه شد یعنی با همین راهپیمایی که شما راه انداختید استارت کار زده شد بعدها راهپیمایی های گسترده تری هم اتفاق افتاد؟

حرکت دومی که شاید در شهر زاهدان اتفاق افتاد در عید فطر بود یعنی در شهریور. ما در مورد 28 مرداد داریم صحبت می کنیم ولی عید فطر در شهریور بود. در مصلای زاهدان که روبروی قبرستان در خیابان سیستان امروز واقع بود آنجا مصلای شهر زاهدان بود که در واقع مراسم اهل تشیع آنجا برگزار می شد در آن مراسم برای اولین بار یک جمعیت هفت، هشت، ده هزار نفری آنجا نسبت به مسائل انقلاب شروع کردند به صحبت کردن. حاج آقا کفعمی نگاهش به مسائل این بود که ما در بلندگویی که در آنجا هست یک بیانیه می خوانیم و مخالف خودمان را اعلام می کنیم ماها که جوانهای آن مجموعه بودیم مخالف بودیم و بصراحت به حاج آقا کفعمی گفتیم حاج آقا شما بیانیه بخوانید شاه از آن استفاده می کند بیانیه درخواست از حکومت اصلاً چیز خوبی نیست ما از مواضع امام خمینی حمایت می کنیم. ایشان تاکید داشت که شما مرگ بر شاه نگویید. آقای کفعمی با آن روحیه مسالمت آمیزی که داشت خیلی تلاش می کرد که در شهر زاهدان خونریزی نشود به همین دلیل هم می گفت: اگر شما مرگ بر شاه بگویید اینها حتما تیراندازی می کنند. خیلی تلاش می کرد این شعار مرگ بر شاه گفته نشود حتی گاهی وقتها با ما شرط می کرد می گفت: به شرطی من می آیم در راهپیمایی شرکت می کنم و جلوی شما قرار می گیرد که شعار مرگ بر شاه گفته نشود شما بگویی درود بر خمینی، درود بر خمینی در شرایط فعلی یعنی مرگ بر شاه ولی مرگ بر شاه را نگویید. آنجا یک بیانیه خوانده شد علی رغم اینکه جوانهایی مثل ما از شب قبل موافق این قضیه نبودیم اما یک بیانیه ای خوانده شد خطاب به دولت و خواسته هایی که مطرح شد خواسته های امام خمینی بود ولی خطاب دولت بود اتفاقاً همان روز اخبار ساعت 2:00 رادیو یکی از جاهایی که متن اش را پخش کرد همان بود که در نماز عید فطر شهر زاهدان نمازگزاران از دولت درخواستهایی را مطرح کردند 1، 2، 3... و بعضی از درخواستها را خواند.

س: یعنی آنها بهره برداری کردند؟

یعنی آنها همان پیش بینی که می شد انجام دادند که ما شب بلافاصله که با حاج آقای کفعمی نشستیم گفتیم دیدید که حاج آقا اینها دارند بهره برداری می کنند تحلیل ایشان هم تحلیل خودشان بود که امروز در ایران همه می فهمند که آن حرفی که ما زدیم مخالف با شاه بوده اینها دارند سوء استفاده می کنند. خوب ما هم دیدگاه خودمان را داشتیم که حتی فرصت سوء استفاده را هم نباید بدهیم بعد از این مسأله ما مواجه شدیم با بازگشایی مدارس خوب بازگشایی مدارس و دانشگاهها اوج فعالیتهای مبارزاتی بود تقریبا از اول مهرماه بطور دایم هر روز این مسایل وجود داشت. واقعه هفده شهریور بازتایش در زاهدان بسیار زیاد بود مکرر اعتراض می شد و بعد از پایان نمازها شعارهای مختلف داده می شد؛ با باز شدن مدارس دیگر تقریباً همه این مجموعه ها فعال شدند هم دانشگاه، هم دانشسرای عالی، هم مؤسسه تکنولوژی، هم دانشسرای راهنمایی و هم مدارس، حتی دانشسرای هنر؛ ما یک دانشسرای هنر داشتیم اینجا خوب دانشسرای هنر مرکزی بود که عمده ترین چیزی که آنجا آموزش داده می شد رقص بود و موسیقی اما مجموعه بچه های دانشسرای هنر شروع کردند به اعتراض کردن. یکی از جاهایی که ایستادند و خیلی کار کردند همان بچه های دانشسرای هنر بودند. دبیرستان مهران که امروز دبیرستان امام خمینی است اینها از مراکز اصلی فعالیت بودند و حتی دبیرستان شریعتی، اینها از جاهایی بودند که خیلی خوب ایستادند کار کردند و فعالیتهای تظاهرات بصورت داخلی شد در بعضی از مواقع و بعضی از روزها. آقای کاوه که بعد توسط اشرار دستگیر شد و در این سالهای اخیر هم متأسفانه کشته شد. خوب با آقای کاوه ما رفاقت داشتیم چون هر دو ما فوتبال بازی می کردیم ایشان افسر پلیس بود ما هم به هر حال دانش آموز و دانشجو بودیم فوتبال بازی می کردیم فوتبال مان هم خوب بود ایشان افسر شهربانی بود و در زمین فوتبال با همدیگر زیاد بازی می کردیم آشنا بودیم و بعد از پیروزی انقلاب هم که ایشان را من در یک موقعیتی دیدم صحبت شد راجع به همین مسائل انقلاب، ایشان اعتراف کرد گفت آن کاری که شما انجام دادید در ایام مهرماه 1357 واقعاً ما را کلافه کرد بدلیل اینکه ما مجموعه نیروهایمان را می توانستیم مثلاً به دوازده اکیپ تقسیم کنیم یک مرتبه در شهر زاهدان از 26، 25 مکان صدای اعتراض آمد خوب ما تجربه کار انقلابی نداشتیم ولی فکر جوانی ایجاب می کرد که این خلاقیتها وجود داشته باشد. وقتی ما برای اولین بار از جاهای مختلف بسیج کردیم که بچه ها بیایند در خیابان شریعتی تظاهرات بکنند همین که از اتوبوس پیاده شدند بچه های دانشسرای راهنمایی و دیگران، نیروهای شهربانی ریختند شروع کردند به متفرق کردن بچه ها و بشدت کتک زدن بچه ها. خوب این به ما نشان داد که نباید این کار را بکنیم از آنجا به بعد وقتی بچه ها بیرون می آمدند باید تقسیم می شدند یک عده می رفتند خیابان امام خمینی(ره)، یک عده می رفتند شریعتی، یک عده می رفتند آزادی، یک عده می رفتند انتهای آزادی طرف دبیرستان مهران و کشمیری، یک عده می رفتند طرف پهلوانی و در شهر پخش می شدند و نیروهای پلیس واقعاً مستأصل می شدند که بتوانند با اینها برخورد بکنند. حرکت ها حرکت های بسیار بسیار خوبی بود سخنرانان مختلفی از تهران می آمدند در جایگاههای مختلفی سخنرانی می کردند و وضعیت را به اصطلاح توضیح می دادند؛ در مناسبتهای مختلف این کارها انجام می شد یعنی فضای شهر دیگر یک فضای کاملاً انقلابی شده بود اما دانش آموزی و دانشجویی بود هنوز یک راهپیمایی بزرگ در شهر زاهدان اتفاق نیفتاده بود یک راهپیمایی مردمی که روحانیون مثل شهرهای دیگر جلوی جمعیت حرکت بکنند نظمی داشته باشد و با این حساب بیایند حرکت بکنند این حرکتها اولین بار در محرم آن سال اتفاق افتاد.



نوع مطلب : مطالب خواندنی، 
برچسب ها : دکتر رخشانی، محمد تقی رخشانی، دکتر محمدتقی رخشانی، روزنامه زاهدان، خاطرات انقلاب،
لینک های مرتبط :




دوشنبه 27 شهریور 1396 03:09 ق.ظ
Ahaa, its pleasant dialogue regarding this article at this place at this
web site, I have read all that, so now me also commenting here.
شنبه 21 مرداد 1396 12:52 ق.ظ
Hi there! Someone in my Facebook group shared this website with us so I came to look it over.

I'm definitely enjoying the information. I'm bookmarking and will be tweeting this to my
followers! Wonderful blog and superb design.
دوشنبه 9 مرداد 1396 11:36 ب.ظ
Yes! Finally someone writes about foot pain from running.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر