تبلیغات
سیستان نما - خاطرات انقلاب در گفت و گو با دکتر تقی رخشانی (مدیر مسئول روزنامه زاهدان) گزیده ی دوم





Powered by WebGozar

 
سیستان نما
سیستان در یک نگاه
                                                        
درباره وبلاگ

نیا باران ، زمین جای قشنگی نیست!
من از جنس زمینم خوب میدانم،
که دریا، جد تو در یک تبانی ماهی بیچاره را در دام ماهیگیر می راند.
من از جنس زمینم خوب میدانم،
که گل در عقد زنبور است،
... یک طرف سودای بلبل،
یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست می دارد.
نیا باران!!!!
مدیر وبلاگ : امین کیخا مقدم
نظرسنجی
آیا با تقسیم استان به 4 استان موافقید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

س: محرم چه ماهی بود؟

محرم بنظرم می آید که با توجه به آن شرایطی که بود در پاییز بود.

س: مثلاً در آذر بود؟

بله اواخر آبان اوایل آذر بود ایام محرم. خوب با توجه به شرایطی که در این ایام داشتیم یک آقای روحانی آمد زاهدان به اسم آقای اسدی، این آقای اسدی یک ویژگی داشت که بسیار ویژگی خوبی بود. من با ایشان از نزدیک محشور بودم روحانی نترسی بود یک نکته را هم برای خودش باور داشت باورش این بود که باید مردم را به صحنه بیاوریم مردم یک ترسی دارند ترس از پلیس ترس از مأمور شهربانی ما بایستی این ترس را بشکنیم این را باور داشت در نتیجه شروع کرد به کار کردن، برنامه ای را گذاشت تحت عنوان رفتن از این حسینیه به حسینیه های دیگر.

س:آقای اسدی به مناسبت همین محرم آمده بود؟

بله به همین مناسبت آمده بود آقای اسدی بنظرم اصلاً بیرجندی بود ولی از حوزه مشهد آمده بود. ایشان از آنجا شروع کرد به کار کردن، از مسجد جامع راه افتادیم به سمت حسینیه بیرجندی ها و از حسینیه بیرجندی ها رفتیم جاهای دیگر. در حسینیه بیرجندی ها یک اتفاقی افتاد که آن اتفاق خیلی کمک کرد به اینکه روحیه مردم تشدید بشود؛ حاج آقای کفعمی روحانی بود که بین مردم از محبوبیت خاصی برخوردار بود ایشان نشسته بود در حسینیه یک هیأت عزاداری سینه زن و زنجیرزن آمد. آن موقع شرایطی بود که اصلاً بحث زنجیرزنی مطرح نبود هیأت ها هیأت های مشخص و روشنی بود، شعارها شعارهای مشخصی بود، دیگر دعوای ما با یزدی سال 60-61 هجری نبود دعوای ما با یزید سال 57 بود، با شاه دعوا داشتیم دیگر آن نوحه هایی که در رابطه با مسائل سنتی مطرح می شد در آن سال دیگر جای طرح نداشت. یک هیأت زنجیرزنی آمدند شروع کردند به اصطلاح نوحه خوانی با همان شیوه سنتی خودش، مردم اعتراض کردند خوب ماها رفتیم جلو گفتیم آقا اینجا جای این بحث ها نیست گفتیم شما اگر می خواهید یک مراسم سنتی برگزار بکنید بیرون برگزار بکنید و امروز ما با یزید دیگری سرو کار داریم باید با این تکلیفمان را روشن بکنیم و حتی می خواستن بروند پشت بلندگو صحبت بکنند مانع شدیم و اجازه ندادیم گفتیم وقت این کارها نیست بروید بیرون یکی دو تا از طلبه هایی که از قم آمده بودند خیلی تند شدند خیلی عصبانی شدند یکی از آنها را من یادم است حاج آقای معین از پشت میکروفون آورد پایین.


ادامه گفت و گو را می توانید در ادامه مطلب بخوانید

س: اینها در واقع از موضع شما حمایت می کردند؟

بله طلبه های جوانی بودند که آمده بودند در موضع کاملاً انقلابی، با این دیدگاه کار می کردند.

س: در واقع تقابل بین دیدگاه سنتی و مذهبی از یک طرف و دیدگاه جدید از سوی دیگر بود؟

بله کاملاً این تقابل بود. این دیدگاه معلوم بود جایگاهی در این شرایط ندارد. عرض می کنم که این طلبه ای که بود رفت پشت میکروفون خیلی تند شروع کرد به صحبت کردن، حاج آقای معین دستش را گرفت برد کنار، باز هم که آمده بود کنار، ساکت نمی شد که این دست دیگرش را گذاشت روی دهانش. او خیلی تند صحبت می کرد که آقا شما چه کاره اید که آمده اید اینجا از امام حسین(ع) صحبت می کنید؟ امروز امام حسین و یزید ما صحنه دیگری است این کاری که شما دارید می کنید انحراف است! این کاری که شما دارید می کنید همان قرآن بالای نیزه کردن است! امروز جایگاه دیگری داریم، خیلی تند و عصبانی، این قضیه کنترل شد و بعد از این از مسجد بیرون رفتند، رسیدند درب خروجی حسینیه بیرجندی ها. بعد یکی از اینها با زنجیرش به حاج آقای کفعمی حمله کرد و شیشه ای که در کنار ایشان وجود داشت شکست در واقع به نوعی حمله کرد به حاج آقای کفعمی. این حرکتی که انجام شد خیلی تأثیر داشت یعنی یک مرتبه یک هجومی به طرف اینها آمد که باز ما بچه هایی که آنجا بودیم بلافاصله دستهایمان را قفل کردیم که مردم به اینها آسیب نرسانند و فقط بیرونشان کردیم از آن محوطه ای که آنجا بود. خوب نشان می داد که حرکتها دارد تند می شود تندترین بخش این حرکت در حسینیه سیستانیها اتفاق افتاد. خوب همه حسینیه ها عکس شاه را داشتند آن موقع حتماً باید می داشتند خوب وقتی هیأتها می آمدند با این ترکیب یک عده ای بالاخره می پریدند و عکس شاه را پایین می انداختند؛ در حسینیه سیستانیها فرقش این بود که چون ارتفاع سقف بلندتر بود عکس بالا بود آقای مسرت که از هیأت امنای مسجد بود ایشان رفت بالای منبر و صحبت کرد بر سر این که آقا ما هم با شما هستیم بعضی چیزها هست که از دست ما هم خارج است بنده خدا می خواست ضمنی بگوید که اینجوری است. آقای مسرت آدم بدی نبود اما آن فضای انقلابی که آنجا وجود داشت حتی همین حرف را هم قبول نمی کرد که از دست ما خارج است ولی ما با شما هستیم، این کفایت نمی کرد باید آنرا می آوردند پایین. اعتراض این بود که چرا عکس شاه بالای دیوار است توضیحات ایشان هم قانع کننده نبود و در نتیجه خوب فضای ایران فضای تند انقلابی بود و بچه هایی که آنجا بودند با ایشان خیلی تند برخورد کردند یعنی یکی از بچه ها زمانی که ایشان رفتند بالای منبر آن بالای بالا که رسید ایشان را هل دادند و ایشان پرت شدند پایین و بقیه هم تایید کردند این حرکت را، عکس شاه را هم آوردند پایین شکستند و برخوردهای خودشان را کردند و از روز هفتم دیگر راهپیمایی های عمومی شروع شد ضمن اینکه از همین شبی که در حسینیه بیرجندی ها این برخورد اتفاق افتاد گروه هایی بعنوان گروه های چماقدار هم در شهر زاهدان شکل گرفت مرکز ثقل شکل دهی اینها تیمسار اسپهرم بود.

س: بعد از اینکه راهپیمایی عمومی شد؟

بله بعد از اینکه راهپیمایی ها عمومی شد دیگر از اینجا گروه های چماقدار هم در زاهدان شکل گرفت البته خیلی جاهای دیگر در ایران بود [که اینگونه بود]. از روز هفتم اولین راهپیمایی بزرگ در شهر زاهدان شکل گرفت شاید حدود دوازده تا سیزده هزار نفر تعداد کسانی بودند که شرکت کرده بودند و دیگر صبح و بعدازظهر راهپیمایی ها بود و دیگر واقعیت قضیه این بود که آن چیزی که آقای اسدی پیش بینی کرده بود اتفاق افتاد و این ترس ریخت و مردم مبارزه را شروع کردند. حالا دیگر پنجاه نفر در حسینیه صاحب الزمان جمع می شدند همین پنجاه نفر راهپیمایی و تظاهرات می رفتند. مسجد جامع، صد نفر آدم جمع می شدند همین ها بصورت مستمع می آمدند به مسجد جامع یعنی دیگر روال بر این بود که راهپیمایی و تظاهرات باشد و دیگر برنامه راهپیمایی و تظاهرات در شهر زاهدان یک برنامه عمومی شد هماهنگ با همه مناطق ایران.

س:راجع به چگونگی شهادت شهیدان رزمجومقدم، کمشکی و مرادقلی بفرمایید؟

شهادت رزمجومقدم بنظرم تا جایی که به ذهنم می آید...

س: قبل از اینها کس دیگری که شهید نشده بود؟

نخیر درگیری بود زخمی می شدند ولی کسی شهید نشده بود. بعضی از درگیری ها به گونه ای بود که بچه های شهر با توجه به وضعیتی که داشتند برای چماق داران که در درگیریها بودند تصمیمات بدی گرفته بودند که هم این بچه ها شانس آوردند هم چماق داران شانس آوردند که انقلاب پیروز شد وگرنه تصمیماتی که برای چماق داران گرفته بودند تصمیمات خیلی بدی بود یعنی چون می خواستند تعیین تکلیف بکنند چون اینها معمولاً با ماشین می آمدند می زدند می رفتند اینها تصمیم گرفته بودند ماشینها را آتش بزنند به این معنی که مسیر حرکت بعضی از اینها را ببرند بطرف کوچه های شهر و بعد از بالای دو طرف دیوار یک طرف آتش آماده بکنند و یک طرف هم بنزین یک طرف بنزین بپاشند و طرف دیگر آتش بزنند که اینها حسابی بترسند و جرات نکنند دوباره وارد کار بشوند. خوشبختانه به اینجاها نرسید انقلاب پیروز شد اما آن مسأله فقط مطرح شد و درگیریها خیلی برخورد نداشت. انتهای صف تظاهرکنندگان معمولاً یک سری افراد چماق دار راه می افتادند سنگ می زدند صف ها را به هم می زدند که افرادی که آنجا بودند باز سعی می کردند صف ها را مرتب بکنند محافظ گذاشته بودند برای خانم ها، خانم ها معمولاً وسط جمعیت بودند و کنترل می شدند، انتهای صف را هم به نوعی در کنترل خودشان داشتند. خیلی سیستم های ویژه ای وجود داشت و نتیجتاً درگیری ها خیلی کم بود؛ درگیری های پلیس هم با ما خیلی کم بود یکی از دلایلش این بود که در واقع راهپیمایی ها در شرایطی اتفاق می افتاد که دیگر در کل کشور دایماً راهپیمایی بود دیگر اینکه بخواهند جلوی راهپیمایی را بگیرند معنی نداشت فقط تلاش این بود که آقا شما فقط مرگ بر شاه نگویید و آقای کفعمی هم سعی می کرد همین را اعمال بکند گر چه که ماها گوش نمی کردیم. درگیری هایی که اتفاق می افتاد معمولاً در انتهای صف بود و تا قبل از شهادت مرحوم کمشکی و مرادقلی و رزمجومقدم ما صحنه درگیری با پلیس نداشتیم و فقط در حدی بود که پلیس ها می آمدند گاز اشک آور پرتاب می کردند و از این طرف هم بچه ها آنقدر جسور شده بودند که سریع گاز اشک آور را برمی داشتند و طرف خود پلیس پرتاب می کردند، دیگر درگیریها در همین حد بود. در راهپیمایی که از خیابان مصطفی خمینی می آمدیم طرف مسجد جامع، در آن راهپیمایی یک ماشینی از همین چماق داران از خیابان شریعتی آمد زد به وسط جمعیت و حرکت کرد به آن سمت؛ در همین صحنه شهید کمشکی با ماشین برخورد کرد و در واقع به شهادت رسید در ادامه همین چماق داران که به جاهای مختلف شهر رفته بودند به افراد گیر داده بودند و آنها می خواستند جاوید شاه بگویند که در یکی از همین برخوردها مرحوم مرادقلی به شهادت رسید. اما شهید رزمجومقدم در مقابل مسجد جامع این اتفاق برایش افتاد. افرادی آمده بودند در مسجد جامع مرحوم حاج آقا کفعمی هم در مسجد، آقای کفعمی نسبت به برخی مسائل یک ویژگیهای خاصی داشت ایشان آدم بسیار سلیم النفسی بود حتی گاهی وقتها که با همدیگر صحبت می کردیم می گفت: در مکه وقتی این نیروهای انقلابی فلسطینی می آمدند و از شاه بدگویی می کردند ما با وجودی که با شاه بد بودیم اما از اینکه آنها به شاه ما بد بگویند ما زورمان می آمد! می گفت: آقا درست است شاه بد است، فاشیست است، دیکتاتور است، ما باید بگوییم مرگ بر شاه، شما حق ندارید بگویید مرگ بر شاه یعنی یک روحیه اینجوری نسبت به مسائل داشت بهمین دلیل هم خود ایشان کمتر مرگ بر شاه می گفت به ما هم شرط می کرد می گفت: به این شرط با شما بیرون می آیم که مرگ بر شاه نگویید؛ احساس ایشان اینجور بود یا ساواک یا آقای رضوانی یا دیگران اینجور به ایشان منتقل کرده بودند که در مقابل شعار مرگ بر شاه ما تعهدی به حفظ انتظام نمی دهیم اگر کسی تیراندازی کرد و زد ما دیگر جوابگو نیستیم بالاخره اینها شاه دوست هستند اینها نظامی هستند اینها مأمورهای شهربانی هستند و ما نمی توانیم جلوی اینها را بگیریم ایشان هم همیشه شرط می کردند که نگویید. آن روز هم به نظرم نوزدهم بهمن بود از سر صبح مردم تقریباً جمع شده بودند در مسجد جامع برای تظاهرات اما نیروهای پلیس مسیرها را بسته بودند امکان رفتن به بیرون نبود مردم هم در مسجد شعار خودشان را می دادند و سخنران ها سخنرانی می کردند؛ اسامی زندانی هایی که آزاد شده بودند را می گفتند، اسامی شهدا را اعلام می کردند، از بلندگو شعار ضد رژیم می دادند مردم هم شعارهای مختلفی می دادند یک مرتبه صدای تیراندازی شد در این صدای تیراندازی که شد از بچه هایی که بالای دیوار بودند پرسیدم که چه خبر است؟ جریان چیست؟ گفتند تیراندازی شده یک نفر تیر خورده که ما سریع از مسجد رفتیم بیرون دیدیم که مقابل مسجد مرحوم شهید رزمجومقدم تیر خورده بود البته ایشان وقتی تیر خورده بود شرایطش اصلاً مثل آدمی که تیر خورده و مشکل دارد نبود یک شرایط عادی بود فقط معلوم بود که تیر خورده به خودش می پیچد که سریع ایشان را منتقل کردند. من به داخل رفتم و موضوع را گفتم همان روز هم ما یک نمایشگاه کتاب گذاشته بودیم در کتابخانه مسجد جامع؛ راهپیمایانی که آمده بودند همه شان آمده بودند کتابخانه مسجد جامع کتاب و خریده بودند کتابهای مختلف را، هر کدامشان یک پلاستیک دستشان بود یک بسته دست شان بود که از نمایشگاه کتاب مسجد، خریده بودند یک مرتبه نیروهای شهربانی شروع کردند به پرتاب گاز اشک آور داخل مسجد اولین گاز اشک آوری که پرتاب شد داخل مسجد، آقای کفعمی روی پله شبستان ایستاده بود؛ من خودم کنار ایشان روی پله نشسته بودم بمحض اینکه گاز اشک آور وارد مسجد شد من یک مرتبه دیدم آقای کفعمی عسایشان را بلند کردند با تمام وجودش دو دستی شروع کرد به مرگ بر شاه گفتن، یعنی آنقدر برای ایشان سخت بود که اینها گاز اشک آور به مسجد زده اند که دیگر اصلاً کنترل خودش را نداشت، عصایش را بلند کرده بود و دست دیگرش را هم مشت کرده بود و مرگ بر شاه می گفت، بشدت عصبانی شده بود. آنروز آنهایی که کتاب گرفته بودند (علت اینکه ماجرای خرید کتاب را گفتم این بود) بعضی از اینها کتابهایشان را ورق ورق می کردند آتش می زدند جلوی صورت مردم می گرفتند تا خاصیت گاز اشک آور را از بین ببرند، خیلی از افرادی که آنروز کتاب گرفته بودند کتابهایشان را ورق ورق کردند. درگیری تقریباً با همین شدت تا ساعت های 2:00-1:30 ادامه داشت. آنروز راهپیمایی انجام نشد ولی درگیری داخل مسجد بسیار شدید بود. فردای آنروز برای تشیع جنازه مرحوم رزمجومقدم بنظرم می آید بزرگترین راهپیمایی شهر زاهدان اتفاق افتاد.

س: در واقع روز بیست بهمن بود؟

روز بیست بهمن یک چیزی حدود بیست و پنج تا سی هزار نفر در آن راهپیمایی شرکت کردند. شهر زاهدان آن موقع صد هزار نفر جمعیت نداشت و شرکت جمعیت سی هزار نفری در آن راهپیمایی بسیار وضعیت ویژه و خاصی داشت از آن طرف تمهیداتی هم دیده بودیم یعنی ماها هم که مسئولیت های برخوردی را در واقع داشتیم کوکتل مولوتوف آماده کرده بودیم به میزان زیاد روی ماشینهایی که از صبح بردیم گذاشتیم در مسیر مزار، این کوکتل مولوتوف ها آماده بود چوب هم آماده کرده بودیم برای اینکه اگر درگیری بشود با چماقداران چوب داشته باشیم بچه هایی هم که اسلحه داشتند و مسلح بودند اینها را گفتیم اسلحه هایتان را آماده داشته باشید بدلیل اینکه اینها بنظر می آید تصمیم گرفته اند برخورد بکنند و اگر قرار بر برخورد شد دیگر کم نیاوریم. خوب حرکت جمعیت با آن شرایط بنظرم می آید که به ساواک و نیروی شهربانی حالی کرد که قضیه شوخی نیست خیلی راحت نمی شود با این جمعیت برخورد کرد در نتیجه بدون هیچ برخوردی تا سر مزار رفتیم مراسم خاکسپاری انجام شد و بعد هم برگشتیم آمدیم شعارها همچنان سر جای خودش بود و شعارها داده می شد و راهپیمایی هم با همان وضعیت ادامه داشت حالا مسائل دوران دوازده بهمن تا 22 بهمن در زاهدان هم مسائل خودش را داشت؛ روحانیون زاهدان رفته بودند تهران تحصن داشتند از آن طرف مردم هم در مسجد جامع متحصن بودند بصورت شبانه روزی یعنی تا انتهای شب حدود ساعت دوازده سخنرانی بود، شعار بود، بچه های مختلف سخنرانی می کردند و روز هم باز راهپیمایی می کردند به بخش های مختلف شهر زاهدان، از 12 بهمن تا 22 بهمن این وضعیت بود حتی در دوازده بهمن در کتابخانه خود مسجد برای آمدن امام تلویزیون گذاشته بودیم همه جمعیت آمده بودند آنجا جمع شده بودند قطع یک دفعه برنامه تلویزیونی خوب یک اعتراض تندی را در شهر زاهدان داشت؛ از کتابخانه تا مسجد فاصله زیادی نبود اما همین فاصله صد متری را چهل تا چهل و پنج دقیقه طی کردند، بشدت شعار می دادند اعتراض می کردند مخصوصاً آن ده دقیقه اول چون بمحض اینکه تلویزیون قطع شد همه نگران شدند تا ما بتوانیم با تهران تماس بگیریم و ارتباط بگیریم و خاطرجمع بشویم که نه بابا هیچ مسئله ای اتفاق نیفتاده تلویزیون برنامه اش را قطع کرده یک ده دقیقه ای تقریباً طول کشید؛ در این ده دقیقه شدت برخورد بسیار بسیار زیاد بود شعارها بسیار کوبنده بود و یک حساسیت بسیار خاصی روی قضیه وجود داشت اما ده دقیقه بعد که اعلام شد هیچ نگران نباشید هیچ مسأله ای پیش نیامده نظامی ها تلویزیون را قطع کرده اند پخش مستقیم را قطع کردند هیچ خبری نیست تهران و مسأله روال عادی خودش را دارد دیگر شرایط تقریباً یک شرایط مناسب تر و عادی تری شد.

س: زن ها در زاهدان از چه زمانی در تظاهرات بودند؟

 

یکی از مسائلی که شهر زاهدان داشت این بود که در بعضی از راهپیمایی ها تعداد زن ها از مردان بیشتر بود اگر 10000 نفر جمعیت بود شاید مثلاً 6000  نفرش خانم ها بودن 4000 نفرشان آقایان بودند؛ در بعضی از راهپیمایی ها اینگونه بود کارهایی که خانم ها می کردند کارهای بسیار جالبی بود یکی از مسائلی که اتفاق افتاد در شهر زاهدان (حالا من نمی دانم در شهرهای دیگر ایران هم بود یا نبود) این بود که در ایام انقلاب دید و بازدیدهای خانوادگی بسیار زیاد شد مبنای این دید و بازدید هم دید و بازدید نبود مبنایش این بود که مثلاً خانه ما خیابان سعدی بود خانه عمویم خیابان باقری بود خانواده ما از آنجا راه می افتادند و اسپری هم با خودشان می آوردند؛ از خیابان سعدی تا خیابان باقری شعار می نوشتند معمولاً این کار را هم دخترها می کردند یعنی خانوادگی راه می افتادند و بعد خانم ها در مسیر می آمدند به سرعت شعارهای مختلف را می نوشتند در مسیر  راهپیمایی هایی که شبانه به عنوان رفت و آمد خانوادگی داشتند. یکی از کارهای دیگری که خانم ها انجام می دادند که یک نمونه بسیار جالبی که اتفاق  افتاد [را خدمتتان  عرض می کنم] دانشسرای راهنمایی همین جایی بود که الان تربیت معلم شهید حسینی است یعنی روبروی استانداری سابق، اینجا دانشسرای عالی بود. بچه های دانشسرا شروع کرده بودند به تظاهرات کردن، نیروهای شهربانی هم ریخته بودند داشتند اینها را به شدت کتک می زدند. کنار دبیرستان پروین یک نانوایی بود که در صف نانوایی هم خانم ها خیلی ایستاده بودند. این بچه های دانشجویی که اینها داشتند کتک می زدند رسیدند به آنجا، یک لحظه ما احساس کردیم  که وضعیت یک تغییر کلی کرد. همه این خانم هایی که در صف نانوایی بودند یک مرتبه همگی آن ها آمدند اینطرف هر کدام دست یکی از این دانشجوها را گرفته بودند از دست مأمورها جدا می کردند که بچه ما را کجا می برید؟ اینها اصلاً دانشجوهای شهرستانی بودند اما قشنگ به سرعت دست این دانشجو را می گرفتند از دست پلیس جدا می کردند یا می بردند در صف نانوایی پیش خودشان، بعضی ها خیلی تند، بعضی ها عصبانی، بعضی ها با خواهش ولی این بچه ها را می گرفتند؛ یعنی در آن صحنه من یادم است که هیچ کدام از بچه هایی را که مأمورهای پلیس گرفته بودند که منتقل کنند به کلانتری این خانم هایی که ایستاده بودند در صف نانوایی اجازه ندادند که ببرند و همه را رها کردند؛ همه را هم به همین حساب رها کردند که بچه من است می گفتند: بچه من را کجا می برید؟ بچه من اهل این حرفها نیست و انصافاً زن های زاهدان در بحث انقلاب از خودشان شجاعتهای زیادی نشان دادند در صحنه های مختلف شما وارد می شدید زنها در صف اول بودند در بعضی از تظاهرات ها همانطور که گفتم صف خانم ها از صف آقایان بیشتر بود کارهای انفرادی هم که خانم ها می کردند  مثل همین شعارنویسی ها و انتقال اعلامیه ها یک بخشی از آن به عهده خانم ها بود؛ تهیه و آماده کردنش بعهده آقایان بود اما انتقالش بر عهده خانم ها بود و آنها جابجا می کردند.

 

 





نوع مطلب : مطالب خواندنی، 
برچسب ها : دکتر رخشانی، محمد تقی رخشانی، دکتر تقی رخشانی، روزنامه زاهدان، خاطرات انقلاب،
لینک های مرتبط :




جمعه 20 مرداد 1396 11:42 ب.ظ
Thank you for the good writeup. It in reality used to be a entertainment account it.

Look complicated to more delivered agreeable from you! However, how
could we keep up a correspondence?
سه شنبه 10 مرداد 1396 08:14 ق.ظ
Hi colleagues, its impressive piece of writing on the topic of educationand completely
explained, keep it up all the time.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر